شمارهٔ ۵۴
چه بخت بود که ناگه بر سر رسید مراکه داد مژده وصل تو هر که دید مرا
رمیده بود دل از هوش و صبر شکر خداکه آن رمیده به دیدارت آرمید مرا
فتاد مرده تنی بودم از جمال تو دوربه یک نفس لب تو روح دردمید مرا
کشم به دیده بسی منت از نسیم صباکه کحل دیده ز خاک رهت کشید مرا
گل مراد برآورد در ریاض امیدبه دل ز هجر تو خاری که می خلید مرا
همه ولایت عشقم بود به زیر نگینز قطره قطره خون کز جگر چکید مرا
ز عشق توبه نه مقدور من بود جامیخدا چو بهر همین کار آفرید مرا