گنج

شمارهٔ ۵۳

بس که می آیم به کویت شرم می آید مراچون کنم جای دگر خاطر نیاساید مرا
از سر کویت من بی صبر و دل هر جا رومگرچه باغ خلد باشد دل فرو ناید مرا
هر طرف صد خوبرو در جلوه نازند لیکاز همه نظاره روی تو می باید مرا
وه چه گفتم من که بینم گاه گاهی روی تودیگری را خوبرو گفتن نمی شاید مرا
بی خودی من ز عشقت گرچه از حد درگذشتهر که بیند روی تو معذور فرماید مرا
گر تو را باشد گهی پروای غم فرسودگاننیست غم گر جان و دل از غم بفرساید مرا
گفته ای جامی کم است از خاک پای ما بسیزین تفاخر شاید ار سر بر فلک ساید مرا