شمارهٔ ۵۲
گر بدانی قیمت یک تار موی خویش راکی دهی بر باد زلف مشکبوی خویش را
آمدی با روی از گل تازه تر دوشم به خوابتازه کردی در دل من آرزوی خویش را
تا نگردد گل ز اشکم زین همه دل کز بتانمی ربایی فرش سنگ انداز کوی خویش را
باغبان در چشم من عکس رخ و زلف تو دیدلاله و سنبل نشاند اطراف جوی خویش را
خاطرم ز آلایش زهد ریایی شد ملولیک دو کاسه درد خواهم شست و شوی خویش را
ای که گویی خوی ازان بت می توانی باز کردرو که من به می شناسم از تو خوی خویش را
می دهم گفتم بهای خاک کویت آبرویگفت رو جامی نگهدار آبروی خویش را