گنج

شمارهٔ ۵۱

زان همی ریزم سرشک لاله رنگ خویش راتا ز خون دیگران شویی خدنگ خویش را
می چنین گلبوی و گلرنگ است یا گل پیش توشست در آب از خجالت بوی و رنگ خویش را
می گدازم همچو زر در بوته بس کز آه گرممی فروزم کلبه تاریک و تنگ خویش را
سیم را در سنگ باشد جا تو چون جا کرده ایدر بر سیمین دل سخت چو سنگ خویش را
ساختی قدم چو چنگ آن طره از دستم مکشبهر تاری بینوا مپسند چنگ خویش را
زود رفت و دیر آمد صبر ای دل یاد کنآن حریف دیر صلح زود جنگ خویش را
عشق رسوایی ست جامی یا به خوبان دل مدهیا به کلی یک طرف نه نام و ننگ خویش را