گنج

شمارهٔ ۵۰

بام برآی و جلوه ده ماه تمام خویش رامطلع آفتاب کن گوشه بام خویش را
با همه می رسد غمت قسمت بنده هم بدهخاص به دیگران مکن رحمت عام خویش را
پخت ز تف غم دلم خام هنوز کار منپیش تو عرضه می کنم پخته و خام خویش را
شد به غلامی درت صرف جوانیم همهبهر خدا تفقدی پیر غلام خویش را
بر تو سلام می کنم گرچه فرود یافتمبا شرف جواب تو قدر سلام خویش را
برد متاع هستیش زود به کشور عدمهر که به دست عشق تو داد زمام خویش را
در ورقی که کرده ام نام سگانت را رقمزیر ترک نوشته ام از همه نام خویش را
بر من خسته دل مزن طعنه به مهر نیکوانصید کسی دگر مخوان آهوی دام خویش را
جامی تشنه لب که شد خاک ز شوق لعل توباده خور و بر او فشان جرعه جام خویش را