گنج

شمارهٔ ۴۹

منم ز جان شده بنده مه یگانه خود راکه ساخت جلوه گه ناز بنده خانه خود را
قدم به خانه ام آن سرو تا نهاده به هر دمهزار بوسه زنم خاک آستانه خود را
نداد دست جز اینم که ریختم ز دو دیدهبه پای او گهر اشک دانه دانه خود را
کبوتر حرم او به شاخ سدره و طوبینمی دهد خس و خاشاک آشیانه خود را
گرفت قصه دردم درازی از غم هجرانکجاست یار که کوته کنم فسانه خود را
بهانه سازم و سویش روم ولی چو بپرسدچه کار آمده ای گم کنم بهانه خود را
چو پیش یار نگفتند شرح عشق تو جامیرسان به عرض وی این شعر عاشقانه خود را