شمارهٔ ۵۱۶
بر آب می کشد رخت از مشک ناب خطبس طرفه کاتبی که نویسد بر آب خط
در خط شد آفتاب ز روی تو تا کشیداز مشک گرد دایره آفتاب خط
باشد دهان تنگ تو از هیچ نقطه ایوان لب به گرد نقطه ز لعل مذاب خط
سینه کنم چو غیر تو بندد به سینه نقشآری کشند بر ورق ناصواب خط
چون بوسه ها شمرده دهی، از خراش تیغمی کش به سینه ام پی ضبط حساب خط
از دل نبرد حرف غمت وعده های وصلشسته نشد ز لوح به موج سراب خط
جامی به یاد آن لب و خط خون دیده ریختآن دم که دید بر لب جام شراب خط