شمارهٔ ۵۱۷
از لب میگون تو پرهیزگاران را چه حظلذت می مست داند هوشیاران را چه حظ
ای امید ما همه از تو به نومیدی بدلغیر نومیدی ز تو امیدواران را چه حظ
یافت با سنبل ز جعد مشکسایت شمه ایورنه از طوف چمن باد بهاران را چه حظ
خاک پایت گر نباشد جای بالین زیر سربر سر کوی تو شبها خاکساران را چه حظ
گرنه هر سو بلبلی چون من زند دستان شوقاز بهار خوبی آخر گل عذاران را چه حظ
من ز بخت خود لگد کوبم به راه آن سوارورنه از آزردن موران سواران را چه حظ
دیده بی خواب جامی گشت از آن رخ بهره منداز فروغ مه به جز شب زنده داران را چه حظ