شمارهٔ ۵۱۰
چو بخت نیست که بارم دهی به مجلس خاصبر آستان ارادت نهم سر اخلاص
دعای مردن خود می کنم مگر یابمز دوری تو و نزدیکی رقیب خلاص
تو را ز قتل اسیر کمند خویش چه بیمشکار پیشه ندارد ز صید خوف قصاص
به جست و جوی تو در خون نشستم مردم چشمدر آرزوی گهر غوطه می خورد غواص
صفای مشرب رندان ز زاهدان مطلبعوام را چه تمتع ز ذوق و حال خواص
نیافت صفوت صوفی به حیله صاحب زرقنشد به صنعت قلاب زر ناب رصاص
ز شوق ماه رخش ناله بس مکن جامیکزین سرود شود زهره بر فلک رقاص