گنج

شمارهٔ ۵۰۷

بی وفا یارا چنین بی رحم و سنگین دل مباشدردمندان توییم از حال ما غافل مباش
اختر فرخنده فالی ماه هر مجلس مشوآفتاب بی زوالی شمع هر محفل مباش
پای بر جا همچو سروم در هوای قد توهر زمان چون شاخ گل سوی دگر مایل مباش
دانه خال توام بر روی گندمگون بس استگو مرا از خرمن هستی جوی حاصل مباش
ساربان چون محمل لیلی ز حی بیرون بردمنع مجنون کی تواند کاندر پی محمل مباش
چند روزی بر در یارم اقامت آرزوستای اجل سرعت مکن وی عمر مستعجل مباش
پی به سر جان و دل بر جامی از عشق بتانبیش ازین حیران شده در نقش آب و گل مباش