شمارهٔ ۵۰۶
دلا ملازم رندان دردکش می باشبه هر چه می رسد از صاف و درد خوش می باش
مکن تعلق خاطر به نقش صفحه دهرجریده وار همی زی و ساده وش می باش
خراب ساده عذاران کج کلاهم منرو ای ادیب تو دربند ریش و فش می باش
دو کون در نظر من یکی شد ای خواجهتو در شمار سه و چار و پنج و شش می باش
چه غم ز منقصت صورت اهل معنی راچو جان ز روم بود گو تن از حبش می باش
منم ز جام می ای شیخ غرق بحر حیاتتو مانده خشک زبان بر لب از عطش می باش
خلاصی از خود و از خلق بایدت جامیز جام پیر خرابات جرعه کش می باش