گنج

شمارهٔ ۴۹۱

آرزو دارم که گردم خاک راه توسنشلیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش
کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغگوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش
آمد آن کافر برون شمیر بسته دی سوارای بسا خون مسلمانان که شد در گردنش
خواستم گویم لباس از برگ گل می بایدشباز ترسیدم که آزارد ازان نازک تنش
هر گهش بینم قبا پوشده بیهوش اوفتموای من روزی که بینم با ته پیراهنش
ای صبا با او حدیث شعله آهم بگویتا شود سوز درون دردمندان روشنش
شاید آن بدخو کند رحمی خدا را ای اجلریز خون جامی و بر خاک آن کوی افکنش