گنج

شمارهٔ ۴۹۲

شوخی که تاجداران بوسند خاک راهشسوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش
من کیستم که خواهم پهلوی او نشینماین بس مرا که بینم از دور گاه گاهش
فرسوده قالب من همواره خاک بادابر هر زمین که باشد آمد شد سپاهش
هر کس به مهر آن خط میرد رسد به محشرصد گونه سرخرویی از نامه سیاهش
در گلستان خوبی برگ وفا مجوییدکز خون بی گناهان پرورده شد گیاهش
من داد خود چه خواهم زان مه که نیست هرگزچون پادشاه ظالم پروای دادخواهش
جامی ز کوی هستی بربست رخت گوییکز هیچ سو نیاید دیگر فغان و آهش