شمارهٔ ۴۹۰
رخت کز خط مشکین شد مزین صفحه سیمشهمانا در جفاکاری نوشتی لوح تعلیمش
فتاد اندر کشاکش دل ز چشم و ابروی شوختبه تیغ غمزه کن جانا میان هر دو تقسیمش
متاع جان همی خواهی ز من گر خود نمی آییفرست از لب سلامی تا کنم فی الحال تسلیمش
منجم حکم فتح الباب اشک ما رقم می زدروان شد سیل خون از جوی جدول های تقویمش
کمر گرد میانت گر شود چون میم خود حلقهبود آن حلقه در تنگی فزون از حلقه میمش
لبت مهر سلیمان است و بر وی اسم اعظم خطاجازت ده خدا را تا ببوسم بهر تعظیمش
نهادی پا به کوی عاشقی جامی ز سر بگذرنه مرد معرکه ست آن کس که از کشتن بود بیمش