گنج

شمارهٔ ۴۸۹

سپیده دم که شد از خانه عزم حمامشهزار دلشده شد خاک ره به هر گامش
چو کند جامه ز تن جامه خانه را افروختفروغ صبح دگر از صفای اندامش
چو برگ گل که بود در گلاب خانه نشستبه گرم خانه عرق بر عذار گلفامش
تنش چو نقره خام و هزار مفلس عورگرفته کیسه به کف بهر نقره خامش
مراست چشم و برد ناخنه ز چشم آرامچه جای آن که بود زیر ناخن آرامش
نکاست استره یک مو به کام خود ز سرششد این ز سختدلی های سنگ ناکامش
رقیب گو مگشا زر که جامی بیدلز چشم اشک فشان داد سیم حمامش