گنج

شمارهٔ ۴۸۸

شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامشنیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش
خویش را واقف اسرار شناسد لیکننه ز آغاز وقوف است نه از انجامش
جز قبول دل عامش نبود کام ولیمی کند رد دل خاص قبول عامش
دام تزویر نهاده ست خدایا مپسندکه فتد طایر فرخنده ما در دامش
حبذا پیر خرابات که در مجلس انسمی برد روح قدس فیض حیات از جامش
گرچه از حاصل خود دفتر ایام بشستنام کس نیست برون از ورق انعامش
هر که بر نعمت او شکر نگوید جامیمی شمارد خرد از دایره انعامش