شمارهٔ ۴۸۴
کسی کافتد نظر بر شکل آن سرو قباپوششز سینه صبر و از دل طاقت و از جان رود هوشش
بلای جان من شد یاد آن بدخو نمی دانمچه سازم چاره کز خاطر کنم یک دم فراموشش
ز دور آن لب به سبزی می زند نزدیک شد گوییکه گیرد سبزه نورسته گرد چشمه نوشش
خیالش را ز دیده جای در دل می کنم شبهانخواهم مردمان دیده را خفتن در آغوشش
ز رشک ناله می میرم که من در گوشه ای تنهاهمی سوزم به داغ هجر و او جا کرده در گوشش
مرا ره نی که در کویش نهم پهلو به دیواریرقیبان سیه دل خوش نشسته دوش بر دوشش
نمودی رخ مکن منع از سرود شوق جامی راچو بلبل جلوه گل دید نتوان ساخت خاموشش