گنج

شمارهٔ ۴۸۵

آن لاله رخ که باشد از داغ ما فراغشاز دیده رفت لیکن بر سینه ماند داغش
سروی به تازگی بود از باغ لطف رستهزد سیل قهر موجی کند از حریم باغش
خرم گلی به بستان بشکفت بعد عمرینادیده سیر بلبل تاراج کرد زاغش
آن را که این شمامه دوران رباید از کفمشکل که هیچ عطری مشکین کند دماغش
زان گمشده ندانم با من نشان که گویدجایی نرفت کز کس کردن توان سراغش
دل را ره برون شد کی باشد از شب غمکز باد بی نیازی بی نور شد چراغش
اینسان که شغل هجران شد رنج بخش جامیکی خواب راحت آید بر بستر فراغش