گنج

شمارهٔ ۴۸۳

من بی دل چو خواهم داد جان نادیده دیدارشمدد کن ای اجل تا زار میرم زیر دیوارش
ز دیده در دلش جا کردم و دل در درون پنهانهنوز ایمن نیم ترسم که بیند چشم اغیارش
چه قد است آن تعالی الله که خواهم دیده و دل راکنم خاک ره آن ساعت که بینم لطف رفتارش
نه دل دارم به دست اکنون نه دین مسکین مسلمانیکه با این کافران سنگدل افتد سر و کارش
نشد گل چون رخش اما بدان رو آب می گرددکه یابد روی آن دولت که شوید گرد رخسارش
تو و گلزار خویش ای باغبان ما و سرکوییکه آب روی صد گلزار می بخشد خس و خارش
چو مرغان خزان دیده زبان بست از سخن جامیکجا آن غنچه خندان که باز آرد به گفتارش