گنج

شمارهٔ ۴۸۲

گردش جام که زد صنع ازل پرگارشسرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
سر ما و در میخانه ای که از رفعت قدرسایه بر بام فلک می فکند دیوارش
نیست وجه من مخمور جز این دلق کهنوای من گر نستاند به گرو خمارش
بنده پیر مغانم که در اطوار سلوککار ما یافت گشاد از گره زنارش
خیر مستان طلبد هر چه کند باده فروشسر این نکته ندانسته مکن انکارش
مگسل یک نفس از صحبت عیسی نفساننقد انفاس عزیز است غنیمت دارش
طبع گویای من آن طوطی شکرشکن استکه ز خونابه دل لعل بود منقارش
جامی اشعار دلاویز تو جنسی ست نفیسپود آن حسن ادا لطف معانی تارش
همره قافله هند روان کن که رسدشرف مهر قبول از ملک التجارش