گنج

شمارهٔ ۴۸۱

آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرشهست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند نازکی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیبهر کجا رفت خدایا به سلامت ببرش
مبر ای باد بدان سو نفس سرد مراکه مبادا رسد آسیب به گلبرگ ترش
ماند وابسته گل بلبل غافل در باغعاریت کاش توانم ستدن بال و پرش
چون بمیرم به سر راه ویم دفن کنیدکه چو آید به سر خاک من افتد گذرش
شد چنان زار ز غمهای جدایی جامیکه ندیده ست کسی هرگز ازان زارترش