گنج

شمارهٔ ۴۸۰

آن قبای نیلگون بینید در سیمین برشهمچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش
در کبودی فلک چون او مهی پیدا نشدکاین چنین باشد لباس آسمانی در خورش
جان فدایت باد ای دربان دمی مانع مشوتا رخ پر گرد خود ساییم بر خاک درش
یک رهش دیدیم عقل و دین و دل بر باد شدوای جان ما اگر بینیم باری دیگرش
سوختم شبها بسی چون شمع پیش او ولیهیچ گه سوز درون من نیامد باورش
عاشق ثابت قدم آن کس بود کز کوی دوسترو نگرداند اگر شمشیر بارد بر سرش
سوخت جامی ز آتش هجر و برآمد سالهاهمچنان بوی وفا می آید از خاکسترش