گنج

شمارهٔ ۴۷۷

تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوشدردا که تو می آیی و من می روم از هوش
من لذت دیدار چه دانم که هنوزتاز دور ندیده فتم آشفته و مدهوش
هر چند برون نیستی از خاطر تنگمپیش آی که چون جان کشمت تنگ در آغوش
در گوش تو یک نکته ز بخت سیه ماگفتن که تواند مگر آن خال بناگوش
گویم سخنی با تو اگر چند که گرددبر طبع لطیف تو همین لحظه فراموش
خواهی که خدا در دو جهان پاس تو داردزینهار تو در پاس دل خسته دلان کوش
جامی ز خرابات غرض باده عشق استخواهی ز سبو درکش و خواهی ز قدح نوش