گنج

شمارهٔ ۴۷۶

قلاش وش دیدم بتی ای وقت آن قلاش خوشکو باخت نقد دین و دل در عشق آن قلاش وش
طوبی ز قد او خجل مانده صنوبر پا به گلسروی بغایت معتدل بالا خوش و رفتار خوش
هستند بی جام و سبو مست لب میگون اوصوفی وشان صاف جو صافی دلان دردکش
زان لب به بزم عاشقان آمد حدیثی در میانساقی ز یکسو داد جان مطرب ز یکسو کرد غش
می بینم از زلف دو تا بر طرف رویش خال راافتاده در چین و خطا مسکین غریبی از حبش
خوش آنکه خواهم زان صنم بوسه پی تسکین غمدو یا یکی و او از کرم بخشد سه چار و پنج و شش
جامی صلای باده ده کز هر چه گویی باده بهبر سر سبوی باده نه تا چند ازین دستار و فش