گنج

شمارهٔ ۴۷۸

فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوشکه جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش
شوند هر دو سه روزی مرید نادانیتهی ز دین و خرد خالی از بصیرت و هوش
نه بر برون وی از لمعه هدایت نورنه در درون وی از شعله محبت جوش
گهی که در سخن آید هوس کند سامعکه کاش ازین هذیان زودتر شود خاموش
وگر خموش شود حاصل مراقبه اشز بار سر نبود غیر درد گردن و دوش
نگاه دار خدایا مدام جامی راز شر زرق ریا پیشگان ازرق پوش
به گوش هوش رسان از حریم میکده اشصدای نعره مستان و بانگ نوشانوش