گنج

شمارهٔ ۴۶۳

زهی مهر از رخت شرمنده مه نیزز خیل عشق تو سلطان سپه نیز
ز دست عشق تو داد از که خواهمکه دارد داغ عشقت پادشه نیز
مکن بی موجبی ما را گنهکارچو کشتن می توانی بیگنه نیز
گذشتی دی به صد ناز و کرشمهنکردی سوی مشتاقان نگه نیز
کمر بستی هلاک جان من شدخدا را برشکن طرف کله نیز
چه خوش آباد شد کوی خراباتفدایش باد مسجد خانقه نیز
قدم کی می نهی بر چشم جامیکه کم می داریش از خاک ره نیز