شمارهٔ ۴۶
ای مه خرگه نشین از رخ برافکن پرده اشاد کن آخر گهی دلهای غم پرورده را
گر به گورستان مشتاقان سواره بگذریجان دمد در تن صدای سم اسبت مرده را
جان به لب آوردیم لب بر لبم نه یک نفستا به تو بسپارم این جان به لب آورده را
گر به خون غلطم چه باک او را که طفل خوردسالرقص داند اضطراب مرغ بسمل کرده را
شربت هجران چشیدم فکر جان کندن چه سودچون امید زیست باشد زهر قاتل خورده را
بی طلب نتوان وصالت یافت آری کی دهددولت حج دست جز رنج بیابان برده را
نیست وقت توبه جامی خیز تا بر یاد دوستجام می گیریم رغم زاهد افسرده را