گنج

شمارهٔ ۴۷

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه رادزد آری بهر کالا می شکافد خانه را
تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیببیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را
خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماندبس که دلها شد گره راه گذشتن شانه را
می کنم سینه به ناخن کرده رو در کوی تومی گشایم روزنی سوی تو این ویرانه را
عاقبت خواهم ز تو بیگانه گشتن چون کنمز آشنا پیش تو قدر افزون بود بیگانه را
عشق یکرنگی تقاضا می کند وین روشن استورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را
جامی از خود رفت زان بت قصه کم گوی ای رفیقمستمع در خواب شد کوتاه کن افسانه را