گنج

شمارهٔ ۴۴۱

الله الله ز کجا می رسد آن غیرت حورهمچو خورشید فروهشته به رخ برقع نور
می خرامد ز سراپرده اجلال بطونتا زند جلوه کنان خیمه به صحرای ظهور
می گشاید ز سر گنج گرانمایه طلسمتا دهد حاصل آن گنج به هر مفلس و عور
هر کجا سایه زلفش همه دام است و فریبهر کجا پرتو رویش همه عیش است و سرور
همه دلداده اویند چه هشیار و چه مستهمه دیوانه اویند چه نزدیک و چه دور
هر جفایی که کند صبر بر آن آسان استمشکل آن ست که بی او نتوان صبور
جذبه شوق رخش برد ز خود جامی راباد آسوده درین خواب گران تا دم صور