گنج

شمارهٔ ۴۴۲

خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطورکه باد آفت چشم بد از جمال تو دور
به ملک حسن سلیمان تویی و لب خاتمبه گرد خاتم تو صف کشیده مشکین مور
خمار چشم تو دارم ز جام لعل لبتبه یک دو جرعه ببخشای بر من مخمور
تو در میان و برای تو هر شبی گردانفلک به گرد زمین با هزار مشعل نور
مجوی شیوه رندان ز شیخ شهر که نیستز ذوق دردکشان بهره مند مست غرور
حریم میکده خوش مامنی ست کو رضوانکه خاکروبی این در کند به گیسوی حور
به دور عاطفت شاه می کشد جامیز جام ساقی بزم صفا شراب طهور
سپهر مرتبه سلطان ابوسعید که شدسرای ملک ز معمار عدل او معمور
صدای نوبت جاه و جلال او بادادرین مقرنس زنگار خورد تا دم صور