شمارهٔ ۴۴
معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو راکه جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را
مرا چشم نکویی بود ازان بدخو چه دانستمکه خواهد گوش کردن در حق من قول بدگو را
رقیبا چون به ره می بینم افتاده رحمی کنیکی زین سو خرامان بگذران آن سرو دلجو را
اگر پای سگی می بوسم ای ناصح مکن عیبمکه من روزی به کوی آشنایی دیده ام او را
به جای هر سر مو بر تن من باد صد نشتراگر خواهم ز درد دوست خالی یک سر مو را
نیفتادی میان خاک و خون هر دم اگر بودیبه راهش روی افتادن رشک بی ره و رو را
چنین آشفته و رسوا به کوی او مرو جامیمبادا کز تو عار آید سگان آن سر کو را