شمارهٔ ۴۳
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران راکجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را
مبار ای ابر روز گشت آن چابک سوار آخرکه دیده بر ره است از دیرباز امیدواران را
ازین عشق جگرخواره چه دارم چشم بهبودیکه بر داده به باد نیستی چون من هزاران را
ز جام نیم خورد او کجا یک جرعه تا بینیچو عهد من شکسته توبه پرهیزگاران را
چنین کز باده عشرت به خواب مستی شبهاچه دانی محنت بی خوابی شب زنده داران را
سزد کز بی کسی چون من عنان دوستی پیچدبتی کو بسته فتراک بیند شهریاران را
سمند ناز جولان ده به ره گو کشته شو جامیاگر ضایع شود موری چه نقصان شهسواران را