شمارهٔ ۴۲
رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان رایا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را
بختم جوان و عقلم پیر است لیک عشقشآورده زیر فرمان هم پیر و هم جوان را
گر زرد شد گیاهی در خشکسال هجرانپژمردگی مبادا آن تازه ارغوان را
خون می رود ز چشمم آن بخت کو که بینمسروی نشسته بر لب این چشمه روان را
زاهد به کنج محراب آورده روی طاعتعاشق گرفته قبله آن طاق ابروان را
محمل مبند امروز ای ساربان جانانکز آب چشم ما شد ره بسته کاروان را
جامی ز عشق خوبان گر گفت توبه کردماین نکته بشنو از من زنهار مشنو آن را