گنج

شمارهٔ ۴۳۲

حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبرقامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر
بست زرین حلقه ات راه خلاص از هر طرفبر دل من چون برد مسکین از آنجا ره بدر
آن چنان از حلقه نبود گوش تو هرگز تهیاز خیالش نیست خالی چشم ارباب نظر
زر گرفت از پختگی پیش بناگوش تو گوشسیم گو خامی مکن زین بیش و لاف از حد مبر
تا تو را زر دیده ام از حلقه بر بالای سیمسیم بر بالای زر ریزم مدام از چشم تر
داغ بر ران سگان از حلقه باشد رسم و تومی نهی از حلقه های خویش داغم بر جگر
نظم جامی را به وصف حلقه خود گوش کنگرچه نبود در خور آن حلقه زر این گهر