شمارهٔ ۴۲۷
خیز ساقی کز فروغ صبح شد خاور سفیدزاغ شب را ساخت گردون چون حواصل پر سفید
صبح کافوری سحاب از آسمان کافور باربیضه کافور را ماند زمین یکسر سفید
دی که کرد از دشت طی دیبای سبز سبزه راساخت از سر کوه خاراپوش را چادر سفید
چون کریمان ابر گنج سیم در بگشاد و ساختمفسلان را از نثار سیم بام و در سفید
چرخ حکاک است پنداری فلک زینسان که شدنطع خاک از سودگیهای بلور تر سفید
بود ز اوراق خزان بستان ملون دفتریچشم عبرت بین گشا تا بینی آن دفتر سفید
بس که آید آب و صابون هر دم از باران و برفسبزپوشان چمن را جامه شد در بر سفید
برفروز آتش که گل گل می فتد برف از هواباغ دی را آن گل سرخ است این دیگر سفید
جامی امروز آن می گلرنگ خور کز عکس آنلعل گردد گرچه باشد فی المثل ساغر سفید
لیک بر یاد شهنشاهی که در باران جودساحت بزمش بود ز افشاندن گوهر سفید
شاه ابوالغازی که باد از فیض نور سرمدیغره جاه و جمالش تا دم محشر سفید