گنج

شمارهٔ ۴۲۶

عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خودما و دلی چون غنچه خون بی سَرو گل رخسار خود
خلقی شده در جست و جو هر سو که ماه عید کوعید من آن کان ماهرو بنمایدم دیدار خود
تا چند خون دل خورم کو ساقی جان پرورمتا ز آتش می آورم آبی به روی کار خود
هر کس به کنج خلوتی با مطربی در عشرتیعشاق را هم حالتی با ناله های زار خود
بی روی آن سرو روان زد هر گلی آتش به جانکاشم ندادی باغبان ره جانب گلزار خود
چون گل درانم پیرهن یارب کجا رفت آنکه منبودی به گلگشت چمن دامن کشان با یار خود
جامی ندارد محرمی کز غم برآساید دمیهر لحظه می گوید غمی هم با دل افگار خود