شمارهٔ ۴۲۳
چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزددلم گردد ز غم خون خونم از مژگان فرو ریزد
ملایک بس که می گریند شبها از فغان منعجب نبود که چون ابر از فلک باران فرو ریزد
ز بس دامنکشان بر کشتگان خود گذشت آن گلاگر دامن فشارد خونش از دامان فرو ریزد
چنان پر شد مرا سینه ز پیکان های آن بدخوکه گر تیغش در او چاک افکند پیکان فرو ریزد
هجوم عشق او بر جانم از هر سو بدان ماندکه بر خوان گدایی موکب سلطان فرو ریزد
چه زلف است آن که گر بادش بجنباند ز هر حلقههزاران دل فرو بارد هزاران جان فرو ریزد
ز چشم اشک ریزم گر نویسد نکته ای جامیز نوک کلک او صد گوهر غلطان فرو ریزد