شمارهٔ ۴۲۲
این همه خون از لب لعل تو دل چون می خوردانگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد
شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگیاز همه در دور لعلت باده افزون می خورد
جز گل حسرت نیارد بار در باغ امیدخار مژگانم که آب از اشک گلگون می خورد
دل پر است از زخم شمشیر بلا روز فراقهمچو آن پر دل که زخم اندر شبیخون می خورد
سیل اشکم درنمی آید به چشم آن ماه راگرچه هر شب موج آن بر اوج گردون می خورد
می کشد هر دم زمین در خود ز چشمم بحر خونتشنه ای گویی دم آبی ز جیحون می خورد
جور تو جز بر دل جامی نمی آید بلیسنگ کز لیلی رسد بر جام مجنون می خورد