گنج

شمارهٔ ۴۲۱

عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خوردمانند ریگ تشنه که باران فرو خورد
عیبم مکن که جیب صبوری فرو درمتا کی کسی به دل غم هجران فرو خورد
بندد درون غنچه همه تو به تو گرهخونابه ای کزان لب خندان فرو خورد
سازی عرق به دامن ازان چهره پاک حیفزان رشحه حیات که دامان فرو خورد
خواهد چو چشم اشک فشان چشمه سار شداز بس که خانه ام نم مژگان فرو خورد
باشد عقیق لعل شده سنگ پاره ایزان خون کز انفعال لبت کان فرو خورد
شب های هجر بر رخ جامی نهد سرشکخونی که روز وصل تو پنهان فرو خورد