گنج

شمارهٔ ۴۲۰

ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبندبر عاشقان خسته در آرزو مبند
خار ستیز در قدم اهل دل مریزبر طالبان وصل ره جست و جو مبند
گرد عذار دائره عنبرین مکشبر آفتاب سلسله مشکبو مبند
در زلف تو مجال گذر نیست شانه راچندین دل شکسته به هر تار مو مبند
جز نیستی نشان ندهد زان میان کمربهر خدا که تهمت هستی بر او مبند
جان شد ز رنگ و بوی میم تازه ای حریفروی قدح مپوش و دهان سبو مبند
بلبل به گفت و گو غم گل می برد به سرجامی چو غنچه با دل خون دم فرو مبند