شمارهٔ ۴۰۵
صبح ما از تو به غم شام به ماتم گذردصبح و شام کسی از عشق چنین کم گذرد
نازنین طبع تو را از گله چون رنجانمهر چه کردی بگذشت آنچه کنی هم گذرد
کیست آگاه ز حال دل در هم شدگانجز نسیمی که بر آن طره در هم گذرد
لذت زخم خدنگ تو نداند هرگزهر که در سینه اش اندیشه مرهم گذرد
جویها بین به رخ افتاده من گریان رابس که از دیده به رو سیل دمادم گذرد
مکن افسانه ما گوش که این مایه غمحیف باشد که بر آن خاطر خرم گذرد
گر بود جای گذر گرد درت جامی راجامی آن دارد اگر از همه عالم گذرد