شمارهٔ ۴۰۶
چون سوار آن خسرو خوبان به راهی بگذردبا وی از جانهای مشتاقان سپاهی بگذرد
یاد آن شکل و شمایل جان و دل سوزد مراهر کجا چابک سواری کج کلاهی بگذرد
ماند نامش بر زبانم وه چه خوش باشد اگرنام من هم بر زبانش گاه گاهی بگذرد
مشکل آبادان شود در هر دلی کان مه گذشتوای بر ملکی که ظالم پادشاهی بگذرد
دمبدم هجران به خونریزم کشد تیغ ستموه چه باشد گر ز خون بی گناهی بگذرد
من که از یک روزه هجران این چنین رفتم ز دستوای بر جانم اگر سالی و ماهی بگذرد
هر طرف کان شوخ راند جامی بی صبر و دلاز عقب افغان کنان چون دادخواهی بگذرد