شمارهٔ ۴۰۴
هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذردواجب آنست که اول قدم از سر گذرد
کاش جان بگسلد از تن که مگر همره بادگه گهی جانب آن سرو سمنبر گذرد
آه ازان شوخ که بر هر سر راهی که رومبهر محرومی من از ره دیگر گذرد
ناگهان گر گذرش سوی من افتد روزیتا نبینم رخ او بیش روان تر گذرد
در چمن چون به هوای قد او گریه کنمآب چشمم همه بر سرو و صنوبر گذرد
همنشینا نفسی پیش نظر حایل شوطاقتم نیست که آن مه ز برابر گذرد
او به کف تیغ که جامی ز سر خود بگذرمن در آن غم که مباد از سر من درگذرد