شمارهٔ ۴۰۱
می رسد باد صبا وز یار یادم می دهدزان خرامان سرو خوش رفتار یادم می دهد
شاهد گل می نماید از نقاب غنچه روینازکی آن گل رخسار یادم می دهد
می گشاید نرگس مخمور چشم از خواب نازشیوه آن نرگس بیمار یادم می دهد
می شود در پرده گل هر دم به رغم عندلیبمحنت محرومی دیدار یادم می دهد
سوی بستان می روم کز گریه آسایم دمیباز ابر آن گریه های زار یادم می دهد
شعله زد آتش به دل وه این رفیق سنگدلچند ازان شوخ فرامشکار یادم می دهد
عمر خود گویند جامی صرف کردی در سخنچون کنم پیش وی این گفتار یادم می دهد