گنج

شمارهٔ ۴۰۲

گفتم از تو بر دلم هر دم کم از صد غم مبادزیر لب خندید و گفتا بیش باد و کم مباد
گفتمش سررشته کارم شد از زلف تو گمگفت کار کس چنین آشفته و در هم مباد
گفتمش بهر تو می ریزم ز مژگان در اشکگفت یارب هرگز این ابر کرم بی نم مباد
گفتمش شد قامتم چون حلقه اشکم چون نگینگفت جز حرف وفایم نقش این خاتم مباد
گفتم از هجران نباشد ماتمی جانسوزترگفت بر جان محبان داغ این ماتم مباد
گفتمش دارم دلی پر درد بی پیکان توگفت یارب هیچ کس را درد بی مرهم مباد
گفتم از عشق تو خالی نیست در عالم کسیگفت جامی هر که عاشق نیست در عالم مباد