گنج

شمارهٔ ۴۰۰

جان بخشد از لب کشته را وانگه به خون فرمان دهدخون خواری آن شوخ بین کز بهر کشتن جان دهد
خاکم پس از فرسودگی ریزید در میدان اوباشد سمند خویش را روزی بر آن جولان دهد
جانم فدای ساقیی کو آشکارا می خوردوان دم که دور ما رسد خونابه پنهان دهد
گر سایه بر خار افکند آن گل عذار غنچه لبآن خار شاخ گل شود بر غنچه خندان دهد
هر تیر کان شوخ افکند بر صید با صد ذوق دلگاهش چو جان در برکشد گه بوسه بر پیکان دهد
چون دست ندهد وصل او دور از رقیب تندخوآن به که عاشق خویش را خو با غم هجران دهد
گردی شد از راهش زیان در چشم جامی وین زمانآرد به دامن ها گهر از دیده تا تاوان دهد