شمارهٔ ۳۹۹
چو مست من ز خمار شبانه برخیزدهزار فتنه و شور از زمانه برخیزد
چو تیر جور نهد بر کمان ز میدانشهزار کشته برای نشانه برخیزد
نشان من به خیال میان او گم بادبود خیال دویی از میانه برخیزد
ز تف خون دلم بس که نم رود بالاگیاه محنتم از بام خانه برخیزد
بود بهانه منع نظاره برقع زلفخوش آن زمان که ز پیش این بهانه برخیزد
اثر نماند ز من زان نشست شعله آهز خس چو سوخته شد کی زبانه برخیزد
گمان مبر که چو گردد وجود جامی خاکبه هیچ بادی ازین آستانه برخیزد