گنج

شمارهٔ ۴۰

من که خدمت کرده ام رندان درد آشام راکی شمارم پخته وضع زاهدان خام را
تا شدم فارغ به استغنای عشق از هر مرادبر مراد خویش یابم گردش ایام را
رند و صوفی عارف و عامی مخوانیدم که منگم شدم در شاهد و می برنتابم نام را
شیخ شهرتجوی رعنا را تماشا کن که چوندر لباس خاص ظاهر شد فریب عام را
می کشد دامی پی صید مگس چون عنکبوتشاهبازی کو که از هم بردرد این دام را
محتسب در منع می از حد تجاوز می کندمی برد زین فعل منکر رونق اسلام را
هر کس از قسام فطرت قسمت خود یافتندزهدورزان جامه سالوس و جامی جام را