شمارهٔ ۴
هر چه اسباب جمال است رخ خوب تو راهمه بر وجه کمال است کما لا یخفی
بعد عمری کشمت گفتی و من می میرمهر دم از غم که مبادا نکند عمر وفا
بس که زاهد به ریا سبحه صد دانه شمرددر همه شهر بدین شیوه شد انگشت نما
گر به تیغ تو جدا شد سرم از تن چه غم استغم از آن ست که از تیغ تو افتاد جدا
خواستم خواهم ازان لب به دعا دشنامیحاجت من چو روا گشت چه حاجت به دعا
طلب بوسه ازان لب نبود حد کسیدر سر من هوسی هست ولی زان کف پا
جامی آخر به سر زلف تو زد دست امیدخصه الله تعالی بمزید الزلفا