گنج

شمارهٔ ۳

خَلیلَيَّ لاحَتْ لَنا دَورُ سَلمیٰنشان‌های سلمی شد از دُور پیدا
کهن ناشده داغ او، گشت تازهقِفا، نَبْکِ مِن ذِکرِ مَن لَیْسَ یُنْسیٰ
ازین رَبْع و اَطلال، هر جا گیاهیکه بینیم؛ گویا زبانی‌ست گویا
جز افسون سلمی و افسانهٔ اونخوانند بر ما نگویند با ما
خدا را رو ای باد و از من بنه رخبه خاک رهش مَرَّةً بَعْدَ أُخریٰ
به عرضش رسان کای درین دَیر کردهلب لعلت اِحیای رسم مسیحا
حیات ابد می‌کند بنده جامیز لعل تو دریوزه و الأَمرُ أَعلیٰ